آذر ۱۴ ۱۳۸۸
رسم روزگار
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت … ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
آذر ۱۴ ۱۳۸۸
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت … ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
توسط تبعیدی دست باد • درگوشی های خودمانی • ۰
به پاس حفظ حرمت انسانی و احترام به حقوق یکدیگر لطفا مطالب وبلاگ را تنها با نام و لینک دسترسی به "وبلاگی برای تمام فصول" ذکر نمایید.
با تشکر-حسام حاتمی
برگ در انتهای زوال می افتد و ميوه در انتهای کمال بنگر که چگونه می افتی چون برگه زرد يا سيب سرخ
- #شما میتوانید انسانی را زندانی کنید، ولی اندیشه[اش] را نه.
میتوانید انسانی را تبعید کنید، ولی اندیشه[اش] را نه.
میتوانید انسانی بکشید، ولی اندیشه[اش] را نه.
بینظیر بوتو
از م پرسید : حالت چطوره (به رسم عادت معهود)
اینبار مثل همیشه جواب نشنید !!
گفتم : نمیدونم !! فرق خوبی با بدی رو درک نمیکنم !؟
و باز هم خواهم گفت :نمیدونم.
در دنیایی که همه چیز توش گم شده !
حسام.ح
و چه دشنامیست زندگی در میان آنانکه
مصلحت را
فدای حقیقت میکنند.
ح.حاتمی
... عشق همه ی آن چیزی است که در ما نیست بدون حتی یک وجب مکث اضافی .
- #