آذر ۳۰ ۱۳۸۸
لب به گلایه مگشا . . .
به یادآور ،به یادآور، ایامی را که
میان انبوه زجه های تنهاییت به بلوغ رسیدی
و دل به امیدهای درخشان دیروز
که حال جز خاکستری از آنها در ذهنت باقی نمانده
پا به عرصه مکافاتت نهادی ، اما به بهانه کدامین جنایت ….؟!
بسیار ملامتها دیدی
و اشکها ریختی
اما افسوس،افسوس
کسی تورا پیدا نکرد
و تا به گردن در این لجنزار
فرورفتی، وفرورفتی
و دل خوش داشتی به دستی نجات بخش …اما دریغ..
این نزدیکیها هیچ بویی به مشام نمیرسد
جزبوی تعفن مردار افکاری پوسیده، مرده و سربه مهر
بر فرسودگی این تن اسیر میافزا
و لب به گلایه مگشا
که بیرحمانه تورا سلاخی خواهند کرد
و هیچ باکشان نیست
کار هررزوشان کشتن دوباره توست.
چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶-حسام حاتمی-

دی ۰۱, ۱۳۸۸ @ ۱۴:۱۲:۱۷
آدم رو یاد این قطعه شعر از شاملو میندازی:
دهانت را می بویند ,مبادا گفته باشی دوستت دارم
[پاسخ]
دی ۲۰, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۴۰:۵۶
منم به شعر علاقه زیادی دارم.
منم تو گذشته و حال مثل خیلی ها دغدغه هایی داشتم و دارم.از خیلی ها بیشتر و از خیلی ها کمتر.
منم مثل همه از خدا سهمی دارم.از خیلی ها بیشتر و از خیلی ها کمتر.
تا اونجا که با وجود همه ی بی لیاقتی هام می دونم خدا عاشقمه و من
***میپرستمش***
سهم تو از خدا چقدره؟؟؟
شاد ،سالم و محکم باشی…
[پاسخ]