کاش میتوانستم . .

دستهای ناتوان
به دنبالت..
پرده ها را کنار زدم،
تو را دیدم که گوشه ای نشسته ای و در نهان خود، گریه میکنی
اشکهایت مرا به یاد باران دیشب انداخت
بارانی که زمین تشنه را سیراب کرد
کنارت نشستم
دستان سردت را با گرمی وجودم فشردم
گونه هایت را از اشک پاک کردم
دردهایت را شنیدم
کاش میشد دستهایم را همچو خاک میکردم تا جوانه میزدی
شکوفا میشدی و غمهایت را به باد میسپردی
اما دریغ
دستان من توان ندارند ،توان ندارند
حال من درخلوت تنهایی خویش میگریم
کاش میتوانستم …
حسام حاتمی-دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۶

پستهاي مشابه :