دی ۱۹ ۱۳۸۸
این بغض فراموش شده …
دوستت داشتم و
هیچ کس نمی فهمید
که دوست داشتنت راز بزرگی است .
چنان که زیبایی تو را تیراژه نیست
که سهم من باران باشد و
خستگی منظره ای
که نگاه نگاه در هبوط می رود .
دوستت داشتم و
هیچ کس نمی فهمید
که دوست داشتنت دهکده ایست
که فراخی مسیرش را قدم به قدم زیبایئست .
دهکده ای که خانه به خانه
اهالی اش ، هم سنگ قصیده اند .
و هیچ کس را نگذاشتی بشناسم ،
که سهم من نبود ، کاریز مهربانی تو را و
سَفت عشق پیمودن
قصیل شَرب دوست داشتنت شد .
دوستت داشتم و
هیچ کس نمی فهمید
که دوست داشتنت ماجرائیست
که تَفتِگی واژه هایش را
حفظ کرده ام غزل به غزل …
به سان بوریای ترانه ای که کودکان کوچه از بر داشتند
فاخته ی چشمان تو یادآورد پروین بود و
ماه در مَغاکی نیمه شب قیر اندود .
دوستت داشتم و
هیچ کس نمی فهمید
که دوست داشتنت آسمان است و
در نهیب لاجورد هیئت تو ،
هیچ کس نمی دید
که من چگونه سر به هوای تو هستم .
******
دیگر برای غزل خواندن دیر شده …
بانوی یله از نقاشی ها !
خودت بخوان … خودت بگو …
که دوستت داشتم و
هیچ کس نمی فهمید
که دوست داشتنت راز بزرگی است ،
بزرگ .

دی ۲۰, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۲۶:۰۱
در هجوم مشکلات زندگی به داروخانه ی پروردگار هم سری بزن…
با تجویز وردی سحری دلها آرام می گیرد…
و بدان که خداوند زمانی لبخند می زند که «حیات» -بزرگترین نعمتش- را دریابی.
شب از نیمه گذشته، برخیز نام تو را می خوانند…
یا علی
[پاسخ]
دی ۲۲, ۱۳۸۸ @ ۱۳:۵۶:۳۹
کار عمر آسان گرفتم کار عشق آسان نشد
سر به صحراها نهادم بهردل سامان نشد
ناله را از یاد بردم این دل اما دل نماند
سردو خاموش اوفتادم دیگر این جان،جان نشد
دیده برهم نقش بستم آنچه دیدم آن نبود
باحقیقت پیش رفتم آنچه گفتم آن نشد
قیدهارا پاره کردم دردها نقصان ندید
زندگی را هیچ گفتم روشن این زندان نشد
سینه کوشیدم که گرددچون صدف پاک از وفا
اشکها غلطید اما گوهر غلطان نشد
اختیارگریه را دادم به چشم خود ولی
سیل بنیان کن برون زین چشمه جوشان نشد
[پاسخ]
مهر ۱۹, ۱۳۹۰ @ ۱۷:۵۱:۲۹
چشم هایم را جا گذاشتم
دست هایم را جا گذاشتم
پاهایم را جا گذاشتم
قلبم را جا گذاشتم
نفسم را جا گذاشتم
من که جایی نرفته بودم
داشتم هز پیش تو می آمدم!
[پاسخ]
تبعیدی دست باد پاسخ در تاريخ مهر ۱۹م, ۱۳۹۰ ۱۰:۰۰ ب.ظ:
@sogol, بسیار زیبا بود . ممنونم
[پاسخ]