هنوز زنده ام . . .

 

تنهایی

 

از آن هنگام که قامت راست نمودم

در میان هجویات تنفس کردم و قدم به وادی مرده پرستان نهادم

در میان نقابها زیستم

و در میان خنده و تحقیر ، دستمایه استهزاء انسان نماها شدم

دلبسته ی هیچ و پوچ ، بارها به قلبهای عصیان زده و آغوشهای فرسوده پناه بردم

حال آنکه خود فرسوده تر گشتم و سقوط کردم به اعماق آنچه از آن واهمه داشتم

در رویاهایم ،

هرشب وهر روز

خود را در اوج میبینم

چون چشم باز میکنم

تمام آنها جز خواب و خیالی نیست

بارها با دشنه ای تیز و زهر آگین کمر به کشتن رذالتها و پستیها بسته ام

افسوس هربار که باز میگردم دشنه خونین است و

من

هنوز زنده ام . . .

چهاردهم مهر ۱۳۸۶-حسام حاتمی

پستهاي مشابه :