مرداد ۲۳ ۱۳۸۹
تهران در بعد از ظهر(دیازپام روح ۵)
یکی دیگه از آثار مصطفی مستور نویسنده همشهری !!
اگر کتابهای دیگر مستور رو خوونده باشید به این شیوه داستان نویسی اوون عادت کردید . گویا مستور هیچوقت نمیخواد از این سبک داستان نویسی دست برداره .کلمات و روحی که بر کل کتاب سایه انداخته دقیقا مثل کتابهای گذشته هست و طرز بیان مطالب از کلیشه خاص داستان سرایی مستور پا فراتر نگذاشته .
زیاد مصر به موشکافی این کتاب نیستم اما از این مجموعه داستان ۳ و ۶ بیشتر نظرم رو جلب کرد .
چند قسمت جالب از این کتاب :
۱-اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم . اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم . اشتباه سوم من این بود که فکر می کردم با تو خوشبخت می شم . اشتباه بعدی من این بود که تو رو صد بار بخشیدم . اشتباه هزارم من این بود که هیچ وقت خودم رو از پنجره پرت نکردم بیرون . هنوز هم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم .
۲-سخت تر از خودکشی اینه که خودت رو نکشی .
۳-اتفاق تو نباید می افتاد و حالا که افتاده است من باید خود را عادت بدهم به فراموش کردن آن .
توصیه میکنم این کتاب رو بخرید مطمئنا ارزش خوندن خواهد داشت.
مرداد ۲۸, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۴۱:۲۶
سلام، وب قشنگی دارین. اگه مایل به تبادل لینک هستید من رو با نام ” یادداشت های من از دنیای وب ” لینک کنید و از طریق همین ایمیل اطلاع بدید تا با چه نامی شما رو لینک کنم.
آدرس وبلاگ من:
http://everytime.gigfa.com/
خیلی ممنونم
[پاسخ]
آبان ۱۵, ۱۳۹۰ @ ۲۰:۵۰:۲۰
من سحر نمیدانم_من فقط روحم را ک بزرگ بود و سنگین گستراندم.من سحر نمیدانم گفتی زمستان شده ای و من دلم ب حالت سوخت و روحم را ک بزرگ و سنگین بود مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم ک تو داغ شدی.من سحر نمیدانم نفس هات ب شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو میتپید_گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد گفتم نکنه تو را کشته باشم؟نکند من مرده باشم؟پس روحم را از روی تو برچیدم.اما تو نبودی غیب شده بودی.گفتم ک سحر نمیدانم.از مصطفی مستور
[پاسخ]