مطالب موجود در مورد: ‘روزمره گیها’

آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

آن آهنین دل آمد درهم شکست مارا

توضیحی نداره . . .

نفهمیدم چطور عشقت در دلم نشست آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم چطور باید دوستت داشت، آخر من برای اوّلین بار عاشق می‏شدم.
مرا ببخش که بی‏مقدمه عاشقت شدم، باور کن نمی‏دانستم برای ابراز عشق‏ باید مقدمه چید.
مرا ببخش، آخر کسی به من نگفته بود که چطور باید به تو بگویم دوستت دارم، من تمام حرف‏های دلم را با تو در میان می‏گذاشتم و نمی‏دانستم عشق وقتی برای شنیدن حرف دل‏ ندارد.
مرا ببخش، من نمی‏دانستم که در عشق هم می‏شود دروغ گفت. پس اگر همیشه حقیقت را گفته‏ام با اینکه می‏دانستم شاید ناراحتت کند، متاسفم.
مرا ببخش، نمی‏دانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود. کسی به من یاد نداده بود که نباید تمام ماسک‏هایی که در زندگی بر چهره می‏گذارم را برای تو آشکار کنم.
مرا ببخش، فکر می‏کردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه آن کسی که دیگران می‏بینند، پس پرده‏های درونم را کنار زدم تا تو به خصوصی‏ترین لایه‏های وجودم راه پیدا کنی.
مرا ببخش، که هرگز تو را نبوسیدم، آخر به اشتباه فکر می‏کردم که عشق مقدّس‏تر از آن است که به شهوت آلوده شود.
مرا ببخش، که ارزش عشق‏مان را اندازه نگرفتم، آخر نمی‏دانستم که می‏شود روی عشق قیمت گذاشت.
مرا ببخش که همیشه با تو بودن را دوست داشتم، هرگز نفهمیدم که عشق هم برای ‏آدم‏ها حد و مرزی دارد.
مرا ببخش که لحظه لحظه‏ی زندگی‏ام را با تو تقسیم کرده بودم، نمی‏دانستم که از عشق هم می‏توان خسته شد.
مرا ببخش که نمی‏دانستم عشق را باید یاد گرفت، باید بازی کرد. من کودکی بودم معصوم که از عشق هیچ نمی‏دانستم.
و در آخر مرا ببخش که تو را عاشقانه دوست می‏داشتم، آخر رسم عاشقی نمی‏دانستم.

at 11:35 AM@matroud.com

این هم قرعه ی فال سال جدید ما بود :

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم                    راحت جان طلبم واز پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب                  من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت                            رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت                           به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت                         با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم بدرآیم روزی                       تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان                       تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گرانباران نیست                      پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون                                همره کوکبه آصف دوران بروم


عکس نداریم !

به نظر میاید هیچکس متوجه  این حقیقت نیست که اگر هستی پوچ است ،دیگر در عرصه ی آن به نحو درخشانی کسب موفقیت کردن از شکست خوردن در آن ارزش بیشتری ندارد.فقط اینطور راحتتر است.ولی نباید فراموش کرد که روشن بینی موفقیت را ناگوار میکند حال آنکه در پیش پا افتادگی و حقارت همیشه این امید وجود دارد که وضعیت تغییر کند.

در واقع ما تربیت شده ایم چیزی را باور کنیم که وجود ندارد، زیرا موجودات زنده ای هستیم که نمیخواهیم رنج ببریم.بنابراین ،تمام نیروهایمان را صرف این میکنیم که به خودمان بقبولانیم که چیزهایی وجود دارند که ارزش زحمت کشیدن را دارند و به خاطر آنهاست که زندگی مفهوم دارد .

ادامه دارد…..

Ya-hossein

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.
دکتر علی شریعتی

Mehdi Yaghmaei – Ya Hossein

yalda

شب است و گیتی غرق در سیاهی
شب بلند است و سیاهی پایدار ، ولی
باور به نور و روشنایی است ،
که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند
و از دل شبهای یلدا ، جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند
تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،

خواب می‏بینم که گریه می‏کند.
از خواب می‏پرم، چشمانم از اشک خیس است.
مدت‏هاست که می‏دانم، “من” دیگر وجود ندارد،
جسم من، روح من، قلب من، هیچ چیز و همه چیز.
همه چیز در”او” خلاصه شده‏ است.

از مطرود

آنور دیوار دستی ست
که رو به زوال میرود
اینور دیوار
اما
. . . .

AIDS
این نقاشی توسط پسرکی مکزیکی / آمریکایی کشیده شده از بدو تولد از مادرش ایدز گرفته .

این نقاشی برنده ۱۶ جایزه بین المللی شده و به عنوان نمادی در NGO های مبارزه با ایدزاستفاده میشه.

قلب شکسته

« Navigation »
وبلاگی برای تمام فصول:

به پاس حفظ حرمت انسانی و احترام به حقوق یکدیگر لطفا مطالب وبلاگ را تنها با نام و لینک دسترسی به "وبلاگی برای تمام فصول" ذکر نمایید.
با تشکر-حسام حاتمی

درددل:
  • در دلم زخمی است نه به عمق يک چاه يا بيکرانگی آه به انداز هی لانه ی پرنده ی کوچکی است که به آن سوی سادگی پريد شعر روی جلد: از سروده های زندان

    - #
  • بگذار عشق خاصیت تو باشد
    نه رابطه خاص تو با کسی......

    - #
  • آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد .......... از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود ؟!

    - #
  • دین همچون شراب است. آن چنان را آن چنان تر می کند. حیوان ها را حیوان تر و انسان ها را انسان ت

    - #
  • بچه که بودم همیشه فکر می کردم چقدر بزرگن این آدما...و ترسیدم!

    اما بزرگتر که شدم٬ دیدم چقدر کوچیکن...و ترسیدم!

    - #
از مطالب جدید باخبر شوید :
جستجو :
بیشترین دانلودها
جدیدترین فایلها
گفتگو با من:
وضع آپتایم سرور من:
تضمین تراکنشهای مالی توسط: