مطالب موجود در مورد: ‘روزمره گیها’
نفهمیدم چطور عشقت در دلم نشست آخر من رسم عاشقی نمیدانستم.
مرا ببخش که نمیدانستم چطور باید دوستت داشت، آخر من برای اوّلین بار عاشق میشدم.
مرا ببخش که بیمقدمه عاشقت شدم، باور کن نمیدانستم برای ابراز عشق باید مقدمه چید.
مرا ببخش، آخر کسی به من نگفته بود که چطور باید به تو بگویم دوستت دارم، من تمام حرفهای دلم را با تو در میان میگذاشتم و نمیدانستم عشق وقتی برای شنیدن حرف دل ندارد.
مرا ببخش، من نمیدانستم که در عشق هم میشود دروغ گفت. پس اگر همیشه حقیقت را گفتهام با اینکه میدانستم شاید ناراحتت کند، متاسفم.
مرا ببخش، نمیدانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود. کسی به من یاد نداده بود که نباید تمام ماسکهایی که در زندگی بر چهره میگذارم را برای تو آشکار کنم.
مرا ببخش، فکر میکردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه آن کسی که دیگران میبینند، پس پردههای درونم را کنار زدم تا تو به خصوصیترین لایههای وجودم راه پیدا کنی.
مرا ببخش، که هرگز تو را نبوسیدم، آخر به اشتباه فکر میکردم که عشق مقدّستر از آن است که به شهوت آلوده شود.
مرا ببخش، که ارزش عشقمان را اندازه نگرفتم، آخر نمیدانستم که میشود روی عشق قیمت گذاشت.
مرا ببخش که همیشه با تو بودن را دوست داشتم، هرگز نفهمیدم که عشق هم برای آدمها حد و مرزی دارد.
مرا ببخش که لحظه لحظهی زندگیام را با تو تقسیم کرده بودم، نمیدانستم که از عشق هم میتوان خسته شد.
مرا ببخش که نمیدانستم عشق را باید یاد گرفت، باید بازی کرد. من کودکی بودم معصوم که از عشق هیچ نمیدانستم.
و در آخر مرا ببخش که تو را عاشقانه دوست میداشتم، آخر رسم عاشقی نمیدانستم.
این هم قرعه ی فال سال جدید ما بود :
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم راحت جان طلبم واز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم بدرآیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون همره کوکبه آصف دوران بروم
عکس نداریم !
به نظر میاید هیچکس متوجه این حقیقت نیست که اگر هستی پوچ است ،دیگر در عرصه ی آن به نحو درخشانی کسب موفقیت کردن از شکست خوردن در آن ارزش بیشتری ندارد.فقط اینطور راحتتر است.ولی نباید فراموش کرد که روشن بینی موفقیت را ناگوار میکند حال آنکه در پیش پا افتادگی و حقارت همیشه این امید وجود دارد که وضعیت تغییر کند.
در واقع ما تربیت شده ایم چیزی را باور کنیم که وجود ندارد، زیرا موجودات زنده ای هستیم که نمیخواهیم رنج ببریم.بنابراین ،تمام نیروهایمان را صرف این میکنیم که به خودمان بقبولانیم که چیزهایی وجود دارند که ارزش زحمت کشیدن را دارند و به خاطر آنهاست که زندگی مفهوم دارد .
ادامه دارد…..
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.
دکتر علی شریعتی
آنور دیوار دستی ست
که رو به زوال میرود
اینور دیوار
اما
. . . .





