برچسب های پست ‘حسام حاتمی’
آنقدر عطش رسیدن در وجودم بود
که عطش تشنگی از پام درآورد. . . .
حسام ح
(بد نیست دانلود کنید حتما لذت خواهید برد)
امروز یاد این شعر شاملو افتادم :
عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گریخت !
* آهنگ از مازیار فلاحی آلبوم “بذار دستاتو توو دستام”
حال که دستهای پر مهرت را ندارم
حال که دیگر مرا نمیخواهی
حال که فاصله ها بینمان بیداد میکنند
چه بگویم ؟ چه بگویم ؟ تا عقربه های ساعت به گذشته ها بازگردند ؟
روزها از پی هم همچو قطرات آبی که از لابلای انگشتانم فرار میکنند میگذرد
و من در حسرت گذشته آینده را نفرین میکنم
آینده ای که هیچ امیدی به آن نیست
کاش بودی ، کاش بودی و میدیدی در سوگ ایام گذشته چه پیر وفرسوده ام
کاش حرارت عشق جگر سوزم را از نگاه های عاشقانه ام میخواندی
کاش با آن لبان آتشینت گل حیات را به وجودم هدیه میدادی
اما افسوس …
افسوس که روزها گذشتند و نفهمیدی من که بودم ؟
گدایی حقیر که آرزو داشت خانه اش گوشه ی چشمان زیبای تو باشد…
حال میروم
خسته – شکسته - نالان و سرگردان
در حسرت روزهای گذشته
ای کاش زمان میمرد !!
برای همیشه
چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۸۵
حسام حاتمی
خطوطی که به این شکل هستند اگر امروز تاریخ تولد این شعر بود هیچگاه متولد نمیشدند !!!و شاید . . .
از پشت پنجره های غبار گرفته
نظاره گر افقهای تنهاییم هستم
افقهایی که حال رنگی جز خاکستری بر آنها حکمفرما نیست .حسام حاتمی
از آن هنگام که قامت راست نمودم
در میان هجویات تنفس کردم و قدم به وادی مرده پرستان نهادم
در میان نقابها زیستم
و در میان خنده و تحقیر ، دستمایه استهزاء انسان نماها شدم
دلبسته ی هیچ و پوچ ، بارها به قلبهای عصیان زده و آغوشهای فرسوده پناه بردم
حال آنکه خود فرسوده تر گشتم و سقوط کردم به اعماق آنچه از آن واهمه داشتم
در رویاهایم ،
هرشب وهر روز
خود را در اوج میبینم
چون چشم باز میکنم
تمام آنها جز خواب و خیالی نیست
بارها با دشنه ای تیز و زهر آگین کمر به کشتن رذالتها و پستیها بسته ام
افسوس هربار که باز میگردم دشنه خونین است و
من
هنوز زنده ام . . .
چهاردهم مهر ۱۳۸۶-حسام حاتمی
این بار یک هدیه برای همه دوست داران وبسایتم دارم ، و اوون سورس پروژه آژانس مسافری یار نسخه یک هست ! . زیاد در مورد این برنامه توضیح نمیدم جز اینکه با ویژوال بیسک هست و از بانک اطلاعاتی اکسس استفاده میکنه . شما خودتون میتونید بسیار اوون رو بسط و گسترش بدید.خواهشا حق مولف رو رعایت کنید.
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.
خواندن ادامه این مطلب »
به یادآور ،به یادآور، ایامی را که
میان انبوه زجه های تنهاییت به بلوغ رسیدی
و دل به امیدهای درخشان دیروز
که حال جز خاکستری از آنها در ذهنت باقی نمانده
پا به عرصه مکافاتت نهادی ، اما به بهانه کدامین جنایت ….؟!
بسیار ملامتها دیدی
و اشکها ریختی
اما افسوس،افسوس
کسی تورا پیدا نکرد
و تا به گردن در این لجنزار
فرورفتی، وفرورفتی
و دل خوش داشتی به دستی نجات بخش …اما دریغ..
این نزدیکیها هیچ بویی به مشام نمیرسد
جزبوی تعفن مردار افکاری پوسیده، مرده و سربه مهر
بر فرسودگی این تن اسیر میافزا
و لب به گلایه مگشا
که بیرحمانه تورا سلاخی خواهند کرد
و هیچ باکشان نیست
کار هررزوشان کشتن دوباره توست.
چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶-حسام حاتمی-
من سکوت میخواهم
و قبری تاریک برای مدفون شدن
من عشق میخواهم
و قلبی سرشار از درد فراغ
من غم میخواهم
و چشمانی همیشه اشکبار
من درد میخواهم
و سینه ای مالامال از دردهای بی درمان روحم
من مرگ میخواهم
و خنده مردمانی بر مزارم
که
آرام
بر مزارم میگذرند و زیر لب میگویند:
آه. .. .
چه دیوانه ای بود… این تبعیدی دست باد.
۲۸/۴/۸۸- نیشابور-حسام حاتمی-

به دنبالت..
پرده ها را کنار زدم،
تو را دیدم که گوشه ای نشسته ای و در نهان خود، گریه میکنی
اشکهایت مرا به یاد باران دیشب انداخت
بارانی که زمین تشنه را سیراب کرد
کنارت نشستم
دستان سردت را با گرمی وجودم فشردم
گونه هایت را از اشک پاک کردم
دردهایت را شنیدم
کاش میشد دستهایم را همچو خاک میکردم تا جوانه میزدی
شکوفا میشدی و غمهایت را به باد میسپردی
اما دریغ
دستان من توان ندارند ،توان ندارند
حال من درخلوت تنهایی خویش میگریم
کاش میتوانستم …
حسام حاتمی-دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۶








