اشعار من

هنوز هم عشق بر سراپرده قلبم جاریست . . . .

دگردر  چشمانم نمینگری

و لغزش اشکها را بر گونه ام حس نمیکنی

بغضهای فروخورده ام را نمیفهمی

دیگر

پناه قامت خمیده ام نمیشوی

و نا توانی  دستهای لرزان و رنجورم را  نمیخوانی

آه

هنوز هم عشق بر سراپرده قلبم جاریست

بیا

شور و شوق تپیدن باش

پناه دست لرزانم

و حجاب  چشم گریانم…

بیا

بیا و روشنایی بخش شام تارم باش

که بی تو شک دارم به دمیدن سپیده ی فردا

و

ناگزیرم به  آغوش گشودن در تاریکیهایی که همیشه از آنها گریزان بودم

اما

هنوز هم عشق بر سراپرده قلبم جاریست

حسام حاتمی-اسفند ۸۸

آخرین دست نوشته تنهایی

در هجمه ای از خاطرات فسرده

و در لختی یک انتظار بی پایان

نگران

و پریشان

استاده ام

ای کاش میامدی و لبریزم میساختی از استشمام تمام لحظه هایی که بوی با تو بودن میدهند.

حسام حاتمی

دست خط زشت بنده رو مشاهده میکنید. برای مشاهده بهتر عکس روی اوون کلیک کنید.

جاودانه . . .

در تمام روشنایی ها

و در میان بازوانت

جان گرفتم

و دلبستم به نوازشهای چشم افسونگرت

هرچند   گریزی از زمان نیست

لیک

میدانم ،

جاوید خواهیم ماند .

حسام حاتمی -نوزدهم آبان ۱۳۸۶

تولدم مبارک . .!

و هنوزم در بندم . ….

این بغض فراموش شده …

دوستت داشتم و

هیچ کس نمی فهمید

که دوست داشتنت راز بزرگی است .

چنان که زیبایی تو را تیراژه نیست

که سهم من باران باشد و

خستگی منظره ای

که نگاه نگاه در هبوط می رود .

دوستت داشتم و

هیچ کس نمی فهمید

که دوست داشتنت دهکده ایست

که فراخی مسیرش را قدم به قدم زیبایئست .

دهکده ای که خانه به خانه

اهالی اش ، هم سنگ قصیده اند .

و هیچ کس را نگذاشتی بشناسم ،

که سهم من نبود ، کاریز مهربانی تو را و

سَفت عشق پیمودن

قصیل شَرب دوست داشتنت شد .

دوستت داشتم و

هیچ کس نمی فهمید

که دوست داشتنت ماجرائیست

که تَفتِگی واژه هایش را

حفظ کرده ام غزل به غزل …

به سان بوریای ترانه ای که کودکان کوچه از بر داشتند

فاخته ی چشمان تو یادآورد پروین بود و

ماه در مَغاکی نیمه شب قیر اندود .

دوستت داشتم و

هیچ کس نمی فهمید

که دوست داشتنت آسمان است و

در نهیب لاجورد هیئت تو ،

هیچ کس نمی دید

که من چگونه سر به هوای تو هستم .

******

دیگر برای غزل خواندن دیر شده …

بانوی یله از نقاشی ها !

خودت بخوان … خودت بگو …

که دوستت داشتم و

هیچ کس نمی فهمید

که دوست داشتنت راز بزرگی است ،

بزرگ .

هنوز زنده ام . . .

 

تنهایی

 

از آن هنگام که قامت راست نمودم

در میان هجویات تنفس کردم و قدم به وادی مرده پرستان نهادم

در میان نقابها زیستم

و در میان خنده و تحقیر ، دستمایه استهزاء انسان نماها شدم

دلبسته ی هیچ و پوچ ، بارها به قلبهای عصیان زده و آغوشهای فرسوده پناه بردم

حال آنکه خود فرسوده تر گشتم و سقوط کردم به اعماق آنچه از آن واهمه داشتم

در رویاهایم ،

هرشب وهر روز

خود را در اوج میبینم

چون چشم باز میکنم

تمام آنها جز خواب و خیالی نیست

بارها با دشنه ای تیز و زهر آگین کمر به کشتن رذالتها و پستیها بسته ام

افسوس هربار که باز میگردم دشنه خونین است و

من

هنوز زنده ام . . .

چهاردهم مهر ۱۳۸۶-حسام حاتمی

چشمهای دیوانه ی من . . ..

negah

گاهی مسیر اشکهایمان
در امتداد نگاه هایمان پنهان است
و گاه
در اتصالشان
هنوز هم
نمیدانم این چشمهای دیوانه
از من چه میخواهند . . ..

 حسا م حاتمی

خسته . . . .

khaste

از حال خسته ام
از گذشته خسته ام
از آینده خسته ام
از ع ش ق خسته ام
از جنگ خسته ام
از زندگی خسته ام
از آسمان خسته ام
از د د خسته ام
ازنفس کشیدن خسته ام
از اشک خسته ام
از خستگی خسته ام . ..

دی۸۸

لب به گلایه مگشا . . .

لب به گلایه مگشا

به یادآور ،به یادآور، ایامی را که

میان  انبوه زجه های تنهاییت به بلوغ رسیدی

و دل به امیدهای درخشان دیروز

که حال جز خاکستری از آنها در ذهنت باقی نمانده

پا به عرصه مکافاتت نهادی ، اما  به بهانه کدامین جنایت ….؟!

 

بسیار ملامتها دیدی

و اشکها ریختی

اما افسوس،افسوس

کسی تورا پیدا نکرد

و تا به گردن در این لجنزار

فرورفتی، وفرورفتی

و دل خوش داشتی به دستی نجات بخش …اما دریغ..

این نزدیکیها هیچ بویی به مشام نمیرسد

جزبوی تعفن مردار افکاری پوسیده، مرده و سربه مهر

بر فرسودگی این تن اسیر میافزا

و لب به گلایه مگشا

که بیرحمانه تورا سلاخی خواهند کرد

و هیچ باکشان نیست

کار هررزوشان کشتن دوباره توست.

چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۶-حسام حاتمی-

ماتم نامه ی تبعیدی دست باد . . .

ماتم نامه

من سکوت میخواهم
و قبری تاریک برای مدفون شدن
من عشق میخواهم
و قلبی سرشار از درد فراغ
من غم میخواهم
و چشمانی همیشه اشکبار
من درد میخواهم
و سینه ای مالامال از دردهای بی درمان روحم
من مرگ میخواهم
و خنده مردمانی بر مزارم
که
آرام
بر مزارم میگذرند و زیر لب میگویند:
آه. .. .
چه دیوانه ای بود… این تبعیدی دست باد.

۲۸/۴/۸۸- نیشابور-حسام حاتمی-

« Navigation »